روزی در دهکدهای کنار جنگل، مردی فقیر یک چرخخیاطی قدیمی پیدا کرد که هر چیزی درونش میگذاشت، به نسخهٔ طلاییاش تبدیل میکرد. یک برگ خشک انداخت؛ برگ طلا بیرون آمد. لرزید. ترسید کسی بفهمد. نصفشب رفت وسط جنگل دفنش کند. اما چرخ شروع کرد حرف زدن: «من جادوییام، چرا مرا دفن میکنی؟ فقط یک شرط دارم؛ هیچوقت برای حرص استفاده نکن.» مرد قبول کرد. فردا بهجای طلا، با آن لباس رایگان برای مردم دوخت. شهرتش پیچید. همه دوستش داشتند. تا روزی که ثروتمندی آمد و گفت اگر لباس طلایی برایم بدوزی، تو را پادشاه میکنم. مرد وسوسه شد. چرخخیاطی ناگهان قفل شد، دیگر کار نکرد. حتی روشن هم نشد. فردا صبح مردم فهمیدند همه لباسهایی که دیروز دوخته بود، دوباره پاره و کهنه شدهاند. فقط لباس پسربچهٔ یتیمی سالم مانده بود که مرد از سر مهربانی برایش دوخته بود ـ نه طمع. چرخخیاطی هم شبانه ناپدید شد. و از آن روز در آن دهکده معروف شد: «هر نعمتی، فقط تا وقتی نعمت میماند که برای محبت خرج شود؛ نه غرور.»عا
28
Views
0
Likes
0
Comments
0
Shares